مقوله ای وجود ندارد

ذهن من چگونه تغییر کرده است : مرکزیت جماعت

توسط Mark Dever

​Mark Dever é o pastor da Capitol Hill Baptist Church em Washignton, D. C. e presidente do 9Marks.
Article
03.04.2019

از زمانی که در دبیرستان، مسیحی شدم، نقش جماعت محلی برای من اهمیت داشته است. به یاد دارم اولین تابستانی را که مسیحی شدم، چند ساعتی ( ساعتهای بسیاری ) را در کتابخانه کلیسایم می گذراندم، آماری را در رابطه با تعداد اعضای در حال رشد در کلیسایمان گردآوری می کردم و در جدولی آن را با حضور رو به کاهش اعضا مقایسه می کردم.

در کنار آن، در دوران قبل از عصر کامپیوتر، از تحقیقاتم یک گرافیک رسم کردم که به سادگی یک صفحه نمایش ( بُرد ) شبانی بود که با احتیاط خطوطی برای عضویت و حضور رسم کرده بودم، که به شکل قابل ملاحظه ای در جایی میان دهه 1940 یا 1950 این خطوط از هم منحرف می شدند. با اینکه ساعتها و ساعتها روی آن پوستر کار کردم- و بر روی شکلها و تصاویر پشت آن کار کردم- آن را روی یکی از دیوارهای مهم کلیسایمان نصب کردم ولی تعداد خیلی محدودی به آن توجه کردند. من بدون اجازه آن را روی دیوار نصب کرده بودم ( حتی به این موضوع توجه نکرده بودم). به هر حال، به موقع و خیلی زود آن را از روی دیوار برداشتند.

همینطور که به عنوان یک مسیحی رشد می کردم و در طیِ سالهای دانشجویی و سمینارها، درک من از فیض خدا گسترش پیدا کرد، نگرانی من نسبت به مسیحی اسمی بودن در کلیسا هم رشد کرد. گزارش مربوط به ” ایمان آوردن” های بسیاری از افراد به نظر من دروغین بود. و من مشکوک شدم نسبت به بشارتی که این تصاویر توّرم یافته را به وجود می آورد، مهمتر از همه اینکه این افراد بسیار مطمئن و بسیار غیرفعال بودند.

به هر حال، در طی دوران دانشجویی برای دکترا، حدود ده سال پیش، ذهن من حتی بیشتر بر روی موضوع کلیسا تمرکز کرد، به خصوص بر روی مرکزیت جماعت محلی. به یاد دارم که یک روز با یک دوستی که با یک خدمت شبه کلیسایی همکاری می کرد، مکالمه تکان دهنده ای داشتم.

من و او به یک کلیسا می رفتیم. من زمانیکه برای اولین بار به این شهر نقل مکان کردیم، در این کلیسا شرکت کردم، دوستم چند سال بعد آمد، صرفاً انتخاب کرد که در این کلیسا شرکت کند. فقط برای جلسه صبح حاضر می شد، و فقط تا وسط موعظه در کلیسا می ماند. بنابراین یک روز تصمیم گرفتم که در این رابطه از او سؤال کنم.

او با صداقت و شفافیت همیشگی خود به من پاسخ داد. او گفت:” من واقعاً چیزی از بقیه این جلسات دریافت نمی کنم.” من پرسیدم:” آیا تا بحال به این فکر کردی که به کلیسا بپیوندی؟” واقعاً متعجب شد، با نیشخند معصومانه ای پاسخ داد،” به کلیسا بپیوندم؟ من واقعاً نمی دانم چرا باید این کار را بکنم. من می دانم برای چه اینجا هستم، و این افراد فقط سرعت کار مرا کاهش خواهند داد.” وقتی این کلمات را می خوانم به نظرم خیلی سرد و خشک است، اما با گرمی فروتنانه و خالصانه و واقعی یک مبشر بااستعدادی بیان شد که نمی خواست یک ساعت از وقت خدا را تلف کند. او می خواست از وقت خود به بهترین شکل ممکن استفاده کند، و تمام برادرانی که در کلیسا حضور داشتند و نگران این بودند که عضو رسمی کلیسا باشند، به نظرش مسئله ای کاملاً بی ربط بود.

کلماتی که در ذهنم تکرار می شد- ” سرعت مرا کاهش می دهند.”، ” سرعت مرا کاهش می دهند.” در ذهنم افکار گوناگونی داشتم، اما آنچه به او گفتم یک سؤال ساده بود- ” اما آیا تابحال فکر کردی که اگر دست این افراد را بگیری، بله، ممکن است که سرعت تو را کاهش دهند، اما احتمالاً تو کمک می کنی که آنها سرعت بگیرند؟ آیا تابحال فکر کردی که شاید این بخشی از نقشه خدا برای آنها و برای تو باشد؟ ” مکالمه ادامه داشت، اما آنچه که سهمی قطعی در طرز فکر من داشت، انجام شد. خدا می خواهد که ما را در زندگی یکدیگر به کار ببرد- حتی در چیزهایی که گاهی به نظر می رسد برای ما بهای روحانی دارد.

همزمان با آن، مطالعاتم در زمینه آیین پاک دینان مسیحی، به من این فرصت را می داد که مناظره های الهیاتی در حال رشد در رابطه با طرز حکومت کلیسا در دوره ملکه الیزابت اول و اوایل دوران استوارت را مطالعه کنم. مناظره بزرگی که در گردهمایی وِست مینیستر بود، به طور خاص برای من جالب بود. من جذب مجادله بعضی از ” استقلال گراها” یا ” جماعت گراها” شدم که ضرورتاً، اقتدار شبانی و رابطه شبانی به هم وصل بودند. مباحثات آنها در مورد اینکه جماعت محلی، قضاوت نهایی را هم در رابطه با تأدیب و انضباط و تعالیم بر عهده دارد، به نظر می رسید که از نظر کتاب مقدسی متقاعد کننده بود. (رجوع کنید به متی 18: 17 ؛ اول قرنتیان 5 ؛ دوم قرنتیان 2 ؛ غلاطیان؛ دوم تیموتائوس 4 ). به نظر می رسد که نقش شبان و جماعت، هر دو، از اهمیت تازه ای برخوردار شده است، اینکه مسیحیان روی هم رفته چطور باید زندگی مسیحی داشته باشند.

بعد، در سال 1994، کشیش ارشد شدم. حال آنکه همیشه به مشایخ احترام می گذاشتم و تا آن زمان در دو کلیسا به عنوان یکی از مشایخ خدمت کرده بودم، گرفتن نقشی به عنوان تنها شیخ شناخته شده در جماعت باعث شد که بیشتر( و از نزدیک) به اهمیت این بخش اداری رسیدگی کنم. متونی از جمله یعقوب 3: 1 ( ” بر ما داوری سخت تر خواهد شد.”) و عبرانیان 13: 17 ( ” حساب خواهند داد”) در ذهن من به شکل بزرگتری نمایان شد. موقعیتهایی بود که برای من، اهمیت توجه خدا نسبت به کلیسای محلی را تأکید می کرد. به یاد دارم که یک متنی را از جان براون می خواندم، که در یکی از نامه های مشورت پدرانه خود به یکی از شاگردانش که به تازگی مسئول یک جماعت کوچکی شده بود، نوشت،” من تکبر قلب تو را می دانم، و اینکه احساس خفّت خواهی کرد که جماعت تو بسیار کوچک است، در مقایسه با جماعتی که برادران در اطراف تو دارند؛ اما در کلام این پیرمرد اطمینان حاصل کن، که وقتی تو حساب آنها را به خداوند مسیح می دهی، در مقابل تخت داوری او، به این فکر خواهی کرد که چیزهای زیادی را تحمل کرده ای.” وقتی من به جماعتی که مسئول آن بودم، نگاه کردم، سنگینی چنین حسابدهی به خدا را احساس کردم.

این درس از طریق کارهای هفتگی دنباله دار به من داده می شد. با موعظه از اناجیل، و بعد رسالات، بارها و بارها فرصت این را داشتم که عقیده مربوط به محبت مسیحی را اصلاح کنم، با اشاره به بعضی از متونی که به ما یاد می دهند که ما مسیحیان باید یکدیگر را محبت کنیم( به عنوان نمونه، اول تسالونیکیان 3 : 12 )، بسیاری از متون به شکلی کلاسیک به ما تعلیم می دادند که این مسئله مربوط به محبت ما نسبت به یکدیگر است. به یاد دارم که از متی 26 موعظه می کردم، اشاره می کردم به دستورالعملهای مربوط به دادن یک لیوان آب سرد “که به یکی از این کوچکترین برادران داده می شد” ، و بعد از آن یک نفر به سراغ من آمد و گفت که من” آیه زندگیش ” را نابود کردم!

به هر حال برای من، همه پیغام های مربوط به ” یکدیگر” و ” همدیگر” زنده شد و حقایق الهیاتی که می دانستم، درباره اهمیتی که خدا به کلیسایش می دهد، برایم مجسم شد. درحالیکه از افسسیان 2 – 3 موعظه می کردم، برایم آشکار شد که کلیسا مرکز نقشه خدا برای نشان دادن حکمتش به موجودات آسمانی است. وقتی پولس با مشایخ افسسیان صحبت می کرد، او به کلیسا به عنوان چیزی که ” خدا با خون خودش خرید” اشاره کرد( اعمال 20 : 28) و البته پیش از آن در جاده دمشق، وقتی که نقشه سولس برای جفا رساندن به مسیحیان به هم ریخت، مسیح قیام کرده از سولس نپرسید که چرا این مسیحیان را جفا می رساند، یا حتی به کلیسا، بلکه مسیح خود را با کلیسایش یکی دانست و سؤال اتهام آمیزی که از سولس پرسید این بود که ” برای چه بر من جفا می کنی؟” ( اعمال 9 : 4 ) کلیسا به طور واضح نقشی مرکزی در نقشه ابدی خدا داشت، در قربانی او، و در چیزهایی که او دائماً نگران و علاقه مند به آنهاست.

شاید همه اینها به نظر برسد که بیشتر توضیحی برای مرکزیت کلیسای مسیحی است تا یک کلیسای محلی، اما همینطور که کتاب مقدس را موعظه می کردم، هفته به هفته، آنچه که برای من غیرقابل انکار بود، تصمیم تیندل بود که اکلسیا را به عنوان “جماعت” ترجمه کرد که این یک ترجمه خوبی بود! اهمیت دادن به شبکه ای از روابط است که یک کلیسای محلی را می سازد که اجتماعی است که در آن شاگردسازی ما انجام می شود. محبت تا حد زیادی محلی است. پس جماعت محلی، مکانی است که ادعا می کند این محبت را نشان می دهد تا تمام دنیا آن را ببینند. پس عیسی به شاگردانش تعلیم داد در یوحنا 13: 34 – 35 ” به شما حکمی تازه می دهم که یکدیگر را محبت نمایید، چنانکه من شما را محبت نمودم تا شما نیز یکدیگر را محبت نمایید. به همین همه خواهند فهمید که شاگرد من هستید اگر محبت یکدیگر را داشته باشید.” من دوستان و خانواده هایی را دیده ام که از مسیح جدا شدند چون مشاهده کردند که این یا آن کلیسای محلی مکان بسیار افتضاحی بود. و من خانواده و دوستانی را دیده ام که به مسیح ایمان آوردند چون دقیقاً همین محبتی را دیدند که عیسی تعلیم می داد و زندگی می کرد- محبت به یکدیگر، آن محبتی که از خودگذشته است و او به ما نشان داد- و آنها به طور طبیعی به سوی آن کشیده شدند. پس جماعت- جماعتی که به عنوان جایگاهی است که کلام را اعلام می کند- مرکزیت بیشتری پیدا کرده، بر اساس آنچه که من از بشارت درک می کنم، و اینکه ما چطور باید دعا کنیم و برای بشارت دادن برنامه ریزی کنیم.

همچنین به طوریکه من درک می کنم، جماعت مرکزیت بیشتری پیدا کرده، در اینکه ما چطور ایمان حقیقی دیگران را تشخیص بدهیم، و اینکه خودمان چطور از آن مطمئن شویم. به یاد دارم که اول یوحنا 4: 20 – 21 مرا مجذوب خود کرد، وقتیکه موعظه ای را در این رابطه آماده می کردم: ” اگر کسی گوید که خدا را محبت می نمایم و از برادر خود نفرت کند، دروغگوست، زیرا کسی که برادری را که دیده است محبت ننماید، چگونه ممکن است خدایی را که ندیده است محبت نماید؟… هر که خدا را محبت می نماید، برادر خود را نیز محبت بنماید.” یعقوب 1 و 2 همین پیغام را می دهد. به نظر می رسد که این محبت، اختیاری نیست.

اخیراً، موضوعِ مربوط به مرکزیت جماعت باعث شد که در فکرم، احترام تازه ای نسبت به تأدیب و انضباط در جماعت محلی داشته باشم- شکل دادن و اصلاح کردن. واضح است که اگر ما بخواهیم در جماعتمان به یکدیگر وابسته باشیم، باید تأدیب و انضباط بخشی از شاگردسازی باشد. و برای اینکه آن نوع تأدیب و انضباطی که در عهدجدید می بینیم در میان ما باشد، باید دیگران را بشناسیم، نسبت به آنها متعهد باشیم، و اجازه بدهیم که آنها ما را بشناسند. همچنین باید به افراد صاحب اقتدار اعتماد داشته باشیم. تمام جنبه های عملی مربوط به اعتماد به افراد صاحب اقتدار در ازدواج، خانه و کلیسا، همه با هم در سطح محلی ساخته می شود. درک ناصحیح از این موضوع و دوست نداشتن و رنجیدن از اقتدار، به نظر می رسد که بسیار نزدیک به موضوع مربوط به سقوط انسان می باشد. در نتیجه، درک این موضوع به نظر می رسد که نزدیک به قلب کار پرفیض خدا برای برقراری رابطه مجدد با ماست- رابطه ای همراه با اقتدار و محبت.

در نهایت می توانم ببینم که چرا مسیحیان در گذشته عدم حضور افراد در کلیسا را موضوعی جدی می دانستند. و فکر می کنم می توانم ببینم که چه آسیبی در حال وقوع در سطوح مختلف است، وقتیکه ما می بینیم خط میان عضویت و حضور در کلیسا از هم دور می شود.

حضور در کلیسا که مسئله ای حائض اهمیت برای بقیه جماعت بود، به سادگی به یک تصمیم شخصی تبدیل شد- به ما مربوط نیست- این تغییر در تصمیم گیری باعث ویرانی در جماعات ما شده ، و در زندگی افرادی که قبلاً در این جماعات حضور داشتند.

حالا سؤالات بیشتری ذهنم را درگیر کرده، سؤالاتی در رابطه با سمینارها و ” رهبران مسحیی” که هر آخر هفته در جای متفاوتی هستند، و شبانانی که اهمیت جماعت را درک نمی کنند، و گوسفندان بیچاره که مثل مصرف کننده های کلافه پرسه می زنند و از یک جماعت به جماعت دیگری می روند. به خواست خدا، دهه ای که پیش رو داریم باید جالبتر از دهه ای باشد که پشت سر گذاشتیم.

 

یادداشت ویراستار: اصل این مقاله در ژانویه/ فوریه در ” دو مسئله اصلاح مدرن” چاپ شد و در اینجا با اجازه تجدید نظر شده و دوباره چاپ شده است. اصلاح مدرن را می توانید در این وب سایت جستجو کنید:

www.modernreformation.org